تبليغاتX
حرف های دل عاشق من
حرف های دل عاشق من

بنام پیوند دهنده قلبها


 

یکشنبه 15 اسفند1389  توسط آسمان  |

 

 
دلتنگی آمده تا بگوید به یادت هستم ،اشکهایم جاری شده تا بگویم خیلی دوستت دارم

حس و حال مرا خودت میدانی ، آنچه که قلب مرا به این روز انداخته را خودت میدانی
تو خودت میدانی چقدر برایم عزیزی ، خودت میدانی و اینگونه مثل من به عشق دیدنم مینشینی
در لحظه دیدارمان چه عاشقانه نگاه میکردی به چشمانم... وقتی فکر میکنم به آن لحظه نفس میگیرد
 
این قلب خسته ام،وقتی فکر میکنم به تو را داشتن،با خود میگویم ای کاش که زودتر تو را داشتم

تو مرواریدی هستی پنهان در اعماق قلب زندگی ام،که زیبا کردی با حضورت زندگی مرا ، عاشقانه
 
کرده ای صحنه بی پایان لحظه های تو را داشتن را،دلتنگی آمده تا بگوید همیشه در قلب منی

عشق تو در دلم غوغا کرده تا بگویم تا ابد مال منی،ناز نگاه تو ، هنوز برق نگاه زیبایت نرفته از روبروی
 
چشمهایم،هنوز گرمی دستهایت ،گرم نگه داشته دستهایم را هنوز احساس میکنم در کنارمی

 با اینکه تو آنجا مثل من به انتظار آمدن دوباره منی!نفسهایم آمده تا بگوید به عشق توست که
 
 زنده ام...اسمان من من میدانم رسم زندگي اين است :
 
روزي کسي را دوست داري و روز بعد تنهايي به همين سادگي او رفته است و همه چيز تمام شده مثل
 
يک مهماني که به آخر مي رسد و تو به حال خود رها مي شوي چرا غمگيني ؟ اين رسم زندگيست پس
 
تنها آوازبخوان

پنجشنبه 19 آبان1390  توسط نفس  |

 

دلم مال تو نرو

تو برای رفتن بهانه ای میخواستی و من برای ماندن؛تو رفتی و این بهانه ای شد برای ماندن و انتظار؛

اما همیشه به این می اندیشم که بهانه تو برای رفتن چه بود؟

شکستم ولی تکیه گاه توام ، ببین بی کس اما پناه توام،یه عمره که از غصه و غم پرم ، به جای تو بازم
 شکست می خورم،همون وقت که از زندگی خسته ای ، برات باز نشد هر در بسته ای... میخوام

توی نقش تو بازی کنم ، به هر سختی تقدیرو راضی کنم،اگه خاطرات تو رو دوشمه ، به جای تو غصه تو
 
اغوشمه... ... یه حسی من و سمت تو می کشه ، میگه این عذاب عین ارامشه تو هیچوقت کنارت

 ندیدی منو ، جلوتر ازت رفتم این جاده رو،مبادا که غم راهت و سد کنه ، به جای تو دنیا به من بد کنه

همه خنده و شادیا مال تو ، تو رفتی و قلبم بدنبال تو،هوای تورو دارم هرجا بری ، بازم پیشتم حتی تنها
 
بری ،دلم یک ورق پاره نازک است ،دلم را مچاله نکن،

همان انتظار همیشگی و رویاهای شب و روزم...جایی را که اولین بار دیدمت در ذهنم مجسم می کنم

فقط نگاهت بس است و لمس دستان گرمت گاه طاقت نوشتن از دستم می رود وقتی به روزهای

با تو بودن می اندیشم و جایی که اولین بار دیدمت جایی که اولین بارعاشقت شدم و هنوز چشم

انتظارم چشم انتظار دوباره دیدنت.نگو این که یک کاغذ باطله است به سطل زباله حواله نکن

دلم دفتری کاهی است... ... ورق های آن را نکن زود زود!بیا بعضی از صفحه ها را بخوان از اول ببین

حرف حرف تو بوده است اگر باز از دست من دلخوری بیا این "ببخشید" هم مال تو نرو صبر کن

یکمی صبر کن بیا اصلا این دل"دلم" مال تو.......



سه شنبه 17 آبان1390  توسط نفس  |

 

  
خدایــــا از تــــو دلگیــــرم!!!بــــه قولـــت وفـــا نکـــــردی... ... ...گفتــــه بـــودی حـــق انتخـــاب دارم

پــــس چـــــرا انتخــــابـــــم در کنـــــار دیگـــریســــت؟؟

امان به وقتی که دلم برایت تنگ میشود آنقدر خاطراتت با تلنگر به روحم میزنند که دیوانه میشوم .

سختی کشیدیم؛ خندیدیم،گریه کردیم جنگیدیم با عقاید اشتباه با زندگی با عشق با حقیقت... زمین
 
خوردیم، بلند شدیم. دست اتفاقی را گرفتیم تا نیفتد... کم شدیم، زیاد شدیم و گاهی وقتها تنها
 
شدیم... آمدم کمی بنویسم، کمی حرف بزنم از زندگی از حقیقت از درد و از دلم... اگر بگذارند.
 

یکشنبه 15 آبان1390  توسط نفس  |

 

حکایت من و تو

به تنهایی تو قسم، دلم گرفته از همه آدم‌ها و دنیای پر از رنگ و دروغ‌شان

به وسعت نگاه تو سوگند، سینه‌ام فشرده غم‌هاییست که تنها تو می‌دانی

ساز دلم، نوایی غریبانه‌تر از همیشه می‌نوازد

به موج‌های خروشان یادت که گاه و بی گاه در دلم طوفان می‌کنند قسم، بی تو من تنهاترین تنهایم

این کنج تنهایی را دوست داشتم، این خرابه به خاطر غربتش برایم عزیز بود. غربت را دوست دارم. می‌خواستم غریب باشم و غریبانه بنویسم ولی دیوارهای این خرابه یک به یک بر سرم فرو ریخت و خود را در میان خلائق دیدم. خلائقی که در گریز از رنگ‌های‌شان، این‌جا پناه گرفته بودم

حکایت گمگشته، حکایت انسانی بود که می‌خواست از عشق بنویسد، از خوبی‌ها بگوید و شکایت هجران و فراق یار را سر دهد ولی گمگشته، خوب نبود، عاشق نبود تا شکایت‌های هجرانش را یار، باور کند.

ناله می‌کردم و غم‌نامه می‌نوشتم ، فغان سر می‌دادم نه از سر دل‌خوشی و نرسیدن به آرزوهای کوچک و بزرگم در این دیار آرزوها.

گمگشته، شکایت هجران را نوشت به امید این‌که تو نوشته‌هایش را بخوانی. نوشت تا از گمشده‌های انسان بگوید. نوشت تا از اسارت انسان در بند خودش بگوید اما دریغا که در آخر خود نیز اسیر گشت. آخر، خود گمگشته نیز اسیر رنگ شد و غربت این کنج تنهایی شکسته شد.

نمی‌گویم که دیگر هرگز نخواهم نوشت که سخن گزافی‌ست چرا که از نوشتن ناگزیرم. شاید خیلی زود در جایی دیگر در کنجی دیگر از این دنیای مجازی، بیغوله‌ای بیابم و غریبانه بنویسم.

امّا در آخر، باید از کسی که در حقش بدی کردم، چه با عملم و چه با نوشته‌ها و حرف‌هایم، عذرخواهی و طلب بخشش نمایم. 

سه شنبه 10 آبان1390  توسط آسمان  |

 

بی صداتر از همیشه

 
من نمی گوییم نرو
برو ولی تو را به صدای گریه قو قسم در سپیدی صبح نرو , دوس ندارم چشمانم دنبالت تا آخر کوچه
 
دنبالت  باشند تا شاید لحظه ای به ایستی و شک کنی در رفتنت برای من بهانه یک لحظه کافیست

تا اسمت را داد بزنم و اشک ریزان دنبالت بدوم... تو را قسم به تلخی شراب در ظلمت شب برو ,

برو تا که بعد از چند قدم چشمانم بگوییند برگشتنی در کار نیست انتظار نکش

شنیده ام خاک سرد است , مهر را از دل میندازدپشت سر خودت قدری خاک بریز شاید که مهرت از دل
 
رود.

بعد از تو بوی تنت را بوی سیگار در اتاقم پر میکندبعد از تو طعم لب هایت را تلخی شراب میگیرد

بعد تو آرامش آغوشت را ولی چه پر کند؟
 
شروعش زیبا بود


پایانش اما...

من ندانسته خام گشتم یا تو نماندی آیا؟!!!


من نمیدانم روحم خراش برداشته است یا جسمم توان همیشه را ندارد


من نمیدانم میشود هم به تو فکر کرد و هم فکر نکرد مدام؟!!!!


من نمیدانم خلا نبودنت را با چه دلخوشی پر کنم ...


من نمیدانم این دلخوشی تا به چه اندازه باید بزرگ باشد...


تا به چه اندازه وسیع...


من نمیدانم طعم بودنت...


طعم بوسیدنت...


طعم ابدی خواستنت را چگونه حالا که نیستی پاسخ گو باشم؟!!!!!


من نمیدانم با چشمان حریصی که با اندک نبودنت تاب نیاوردند و


چون تو نیستی دست از سر چشمانم بر نمی دارند چه کنم ...
 
اسمان من ؟

سه شنبه 10 آبان1390  توسط نفس  |

 

درد

بگذار از تجربه هایم برایت بگویم.........اگر درد داری...تحمل کن...روی هم که تلمبار شد...

دیگر نمی فهمی کدام درد از کجاست...!!کم کم خودش بی حس میشود.....
 
نمی دانم!سیگارمی کشم یا حسرت نبودنت را!ریه هایم را پر از دود می کنم یا پر از آهِ رفتنت

نمی دانم تورا دود می کنم یا خاطراتت را!اصلا چه فرقی مي کنه ؟!... ............ تورفته ای و من

سیگار و حسرت و آه را با هم می کشم .......!این روزا انقد که همه چیز تو مه و دود فرو رفته که دیگه
 
نیازی به دود سفید سیگار ندارم انگار همه چی یه رویای ترسناکه یه شب پاییزی که نفس داغت یه ابر
 
سفید تو هوا درست میکنه انگار زندگیم فقط تو همون سیگار خلاصه شده.خسته ام فریاد رسی نیست؟
 
صدای کلاغ ها را می شنوی ؟!

عمریست کفتار وجودم ته مانده های خوشبختی را در زندگی ام نشخوار می کند ته مانده ی یک زن ...

زنی که تا به امروز پاسخ قار قار و نوک زدن کلاغ ها را با استوار ماندن بر روی دو چوبه ی مترسک
 
 گونه اش داده است .

اینجا حتی نی لبک استخوانم ، هم ساز تنهایی سر می دهد .


یکشنبه 8 آبان1390  توسط نفس  |

 

دلتنگتم

سلام عشق من!میدونم از من دلگیری میدانم پلهای پشت سرم را یکی یکی خراب کردم ...

تنهایی و دلتنگی یعنی :اونی که دوسش داری رو نبینی ...

اما هر روز بری صفحه فیس بوکش رو باز کنی و عکساشو نگاه کنی و به یاد روزایی که با هم بودین اشک

بریزی.خسته ام...از خودم که به نبود تو عادت نمی کند از ساعت متنفرم...از اين اختراع عجيب بشر

که جاي خالي حضور تو را به رخ دلتنگي هاي من مي کشد


دلـم مـیـخـواد یـکـی ازم بـپـرسـه خـوبـی ؟؟بـگـم : اوهـوم !!بـگـه : دروغ نـگـوُ،بـغـلـم کـنـه و بـگـه . . .

چـی شـده ؟؟دستـــم می سوزه با آتیـــش سیگارم...نمـــی دونم...نمی دونـــم نگاهـــش توی عکـــس

مبهـــوتم می کنـــه ،یـــا تصور رفتنـــش خشکـــم می کنـــه....

روزی صدبار هم که بمیرم ،تو باز نمی گردی ،دیگر چه فایده دارد،شمردن این همه اشک.

عاشقت خواهم ماند.... بی آنكه بدانی ، دوستت خواهم داشت بی آن كه بر لب آرم در دل خواهم

گفت بی هیچ سخنی گوش خواهم داد بی هیچ اندوهی در آغوشت خواهم گریست بی آن كه حس

كنی تو آب خواهم شد ، بی هیچ گرمایی كنار آشیانه ی تو آشیانه می كنم و فضای آشیانه را پر از ترانه

می كنم می پرسند : به خاطر چه زنده ای؟ و من برای زندگی تو را بهانه می كنم...اسمان؟













 

جمعه 6 آبان1390  توسط نفس  |

 

گاهی دلت میگرد،خیلی.... نـه حس تنهایی نه حس غم نـه حسِ دوری گاهی دیوانه میشوی از خوبی ِ

یکـــــی، بد بودن دیگری..... گاهی....... میشکنی از اینکه سادگی را به حساب ِ حماقت میگذارند.....

رسـم دنیـا که میگویند هَمَش همین بود؟! سایه ای حتی، از مردانگی ........

خاطرات بودن با تو ، در تمامی این سال ها ، هر روز تنهاترم کرد ...دفتر شعرهایم را سفید می گذارم ...

این لحظه ها نوشتـــن ندارد......... درد دارد.!عادت می کنم به داشتن چیزی و سپس نداشتنش به بودن

کسی و سپس به نبودنش تنها عادت می کنم امـــا فـــــــرامـــــوش نــــه....

ببین اسمان ! من عاشق نیستم ! فقط گاهی حرف تو که می شود دلم . مثل اینکه تب کند گرم و سرد

می شود توی سینه ام چنگ می زند آب می شود تنگ می شود فقط همین .

چه قدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت

هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی‌ ، حس کنی هنوزم دوسش داری

اسمان من !قسمت چنین بود تو را به خدا می سپارمت خوش باش خوش زندگی کن باشه؟

و بدان که لبهای من همیشه لبریز از اسم توست و دعای من برای خوش زیستن تست پس خوب زندگی

کن عشق من!


 

چهارشنبه 4 آبان1390  توسط نفس  |

 

پرستش

چشمانت را براي زندگی می خواهم اسمت را برای دلخوشی می خوانم دلت را برای عاشقی می خواهم....

صدايت را برای شادابی می شنوم دستت را برای نوازش و پايت را برای همراهی می خواهم

عطرت را برای مستی می بويم....خيالت را برای پرواز می خواهم


و خودت را نيز برای پرستش باز هم بگویم ؟!

با صدایت مرا نوازش کردی، تپش قلبت را حس کردم مهربان و پاک بود.

در آغوشت غرق محبت شدم. به تو تکیه کردم و آرام شدم.


نگاهت مهربان است و صدایت آرامش، دستانت بخشنده

و بویت بوی بهار عشق. با تو احساس امنیت می کنم.

احساس زیبایی، احساسی که مرا از تمام بی رحمی ها و بدی ها حفظ می کند..
.....

 روزها شبیه طبیعت شده ام

مثل کوه پای تو ایستاده ام....... مثل رود دائما به سمتت روانه ام.......


مثل باد در هوای کوی تو می گردم...... مثل دریا بی قرار ساحل نگاهت می شوم.....

مثل جنگل پیچک احساسم به روی درخت عشقت جوانه میزند.......


افسوس..........این روزها تو هم شبیه ستارۀ سهیل شده ای,,,,,,,,,,,,,,,,,

و در اخر باید بگویم تا قبل از تو از تنهایی نمی ترسیدم اما الان .....

چهارشنبه 20 مهر1390  توسط نفس  |

 

 

شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

دانلود

دانلود